جلال الدين الرومي

135

فيه ما فيه ( فارسى )

لا إله الّا اللّه ايمان عام است و ايمان خاص آن است كه لا هو « 1 » الّا هو همچنانك كسى در خواب مىبيند كه پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجيان و اميران بر اطراف او استاده « 2 » مىگويد كه « من مىبايد كه پادشاه باشم و پادشاهى نيست « 3 » غير من . » اين را در خواب مىگويد . چون بيدار شود و كس را در خانه نبيند جز خود اين بار بگويد كه « منم و جز من كسى نيست . » اكنون اين را چشم بيدار مىبايد ، چشم خوابناك اين را نتواند ديدن و اين وظيفهء او نيست . هر طايفه‌اى طايفهء ديگر را نفى مىكند اين‌ها مىگويند كه ما حقّيم « 4 » و وحى ما راست و ايشان باطلند و ايشان نيز اين‌ها را همچنين مىگويند و همچنين هفتاد و دو ملّت نفى همدگر « 5 » مىكنند . پس به اتّفاق مىگويند كه « همه را وحى نيست » پس در نيستى وحى ، همه « 6 » متّفق باشند و ازين جمله يكى راه است ، بر اين « 7 » هم متّفقند . اكنون مميّزى ، كيّسى ، مؤمن بايد « 8 » كه بداند كه آن يك كدام است كه المؤمن كيّس 248 مميّز فطن عاقل « 9 » و ايمان همان تميز و ادراك است . سؤال كرد كه اين‌ها كه نمىدانند بسيارند و آن‌ها كه مىدانند اندكند . اگر به اين مشغول خواهيم شدن كه تميز كنيم ميان آن‌ها كه نمىدانند و گوهرى ندارند و ميان آن‌ها كه دارند درازنايى « 10 » كشد . فرمود كه اين‌ها كه نمىدانند اگرچه بسيارند امّا اندكى را چون بدانى ، همه را دانسته باشى . همچنان‌كه مشتى گندم را چون دانستى همه انبارهاى عالم را دانستى و اگر « 11 » پاره‌اى شكر را چشيدى ، اگر صد لون حلوا سازند از شكر ، دانى كه در آنجا شكر است ، چون شكر را دانسته‌اى كسى كه شاخى از شكر بخورد ، چون شكر را نشناسد ؟ مگر او را دو شاخ باشد . شما را اگر اين سخن مكرّر مىنمايد ، از آن باشد كه شما درس نخستين را فهم نكرده‌ايد . پس لازم شد « 12 » ما را هر روز اين گفتن . همچنانك معلّمى بود ، كودكى سه ماه

--> ( 1 ) . اصل : لا اللّه ( 2 ) . ح : ايستاده ( 3 ) . اصل : نيز ( 4 ) . ح : كه حقّ ماييم ( 5 ) . ح : يكديگر ( 6 ) . اصل : بر همه ( 7 ) . اصل : بر هم ( 8 ) . ح : مىبايد ( 9 ) . ح : عاقل ندارد ( 10 ) . ح : درازناى ( 11 ) . ح : و همچنين ( 12 ) . ح : پس لازم شود ، اصل : لازم شد